تبليغاتX
عقیده ی صورتی






















عقیده ی صورتی

شاید ۷ سالم بود... از مدرسه اومدم خونه، داییم دم در خونمون با ماشین، نمی دونم منتظر کی بود؟ بهم تسلیت گفت... من نفهمیدم چی شده؟ چرا از هیچ کس چیزی نپرسیدم؟ یادم هست که اون روز توی خونه ی همسایه مون موندم. اما یادم نیست که کی بهم گفت که چند روز پیش آخرین روزی بود که مادربزرگم رو می دیدم... .

من حتی یادم نیست که گریه کردم یا نه؟ یه بچه که توی ذهنش خونده بودن آدما نمی میرن... میرن آسمون و از اون بالا مارو نگاه می کنن... یا توی قلبتن دستتو بذار رو قلبت و باهاشون صحبت کن! توی خاطرم نیست که دستمو گذاشتم روی قلبم و با مادربزرگم صحبت کردم یا نه؟ یا که به آسمون خیره بشم و ابرها رو به روح پاک مادربزرگم تشبیه کنم!

من فقط یادمه که رفتم کنار مادرم نشستم و بهش تسلیت گفتم. دستشو گرفتم و گفتم که مامان، ما هنوز خانوادتیم. چرا گریه می کنی؟

اگه اون روزا گریه نکردم، حالا با یاد همون چند تا خاطره ی کم رنگ و محو توی ذهنم، باید اشکامو پاک کنم.

اگه اون روزا به آسمون نگاه نکردم، حالا به آسمون زل می زنم و باز هم گریه می کنم...

اگه اون روزا دستمو رو قلبم نذاشتم، اما امروز دستم رو می ذارم روی قلبم و می گم اگه یه روز قلب مادربزرگم نمی تپید، الآن قلب من هم تپشی نداشت!

انگار هر چی بزرگتر می شم خاطره هام از مادربزرگم کم رنگ تر می شه... اما به اون نزدیک تر می شم. چون مادربزرگم برام شده مثل یه فرشته. که از همون آسمونی که بهش خیره می شم، منو نگاه می کنه و مراقب همه ی کارام هست...

سال پیش مادربزرگم در کمال عصبانیت توی خوابم داشت پدرم یا مادرم رو با خودش می برد... اون خواب برام مثل یه کابوس شد، یه کابوس برای شبهای روزهایی که دختر بدی باشم... این شد که وسواس من روی اینکه روی کارام فکر کنم، ببینم با این کار، مادربزرگم نمیاد تو خوابم و یکی رو نمی بره، شروع شد.

این می شه که خرافات شروع می شه...

وسواس بی جهت شروع می شه...

اما با همه ی اینها مادربزرگ شیرزن و فهمیده ی من همیشه زندست... توی قلبمه. انگار خوشحال می شه از این که یه دختر خوب باشم. مثل خودش شجاع. خوشحال می شه که از اون بالا به پدربزرگم نشون بده و بگه ببین این نوه ی ماست! و پدربزرگم لبخند بزنه و بگه آره... کوچیکترین دختر کوچیکترین دخترمونه.

هیچ وقت و هرگز فراموش نمی کنم که مادر بزرگ من قهرمان زیباترین رمان زندگیست...

جسور

استوار

اما

آرام

.

.

.

مادر بزرگ خوب من، می دانم که می دانی چقدر دلمان برای تو و پدربزرگ و خاله تنگ شده...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 14:13 توسط میترا |

نمی دانم چند نفر از شما کم و بیش از ماجرای عمو سبزی فروش، اولین سرود ملی ما خبر دارید! داستان زیر نقل شده از " دکتر جلال گنجی" فرزند "مرحوم سالار معتمد گنجی" است. این داستان در رابطه با دانشجویان ایرانی در آلمان است که در زمان احمد شاه قاجار برای تحصیل به آلمان رفته بودند.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟ گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.                                    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
……………

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌ خیر گذشت.»

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

به همین سادگی... به همین خوشمزگی...  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 11:0 توسط میترا |

اندی ویلیامز نامی آشنا برای آنان که با صدای آشنایش گریسته اند... برای آنان که با آوازش در god father و love story  زندگی کرده اند... . او که در نقطه ی اوج آوازش ما را به گریستن وا می دارد... او که با تمام احساس می خواند و ما که با تمام عشق به موسیقی اش دل بسته ایم... با صدایش خو گرفته ایم ... و با آوازش روان تازه می کنیم... 

اندرو هاروارد ویلیامز

و این فرصتی دیگر است برای آن که جان تازه کنیم...  زمانی برای ما... فرصتی برای ما... این فرصت را از دست ندهید.

 

  a time for us بشنوید از اینجا  

 

A time for us some day there'll be
When chains are torn by courage born
Of a love that's free
A time when dreams so long denied
Can flourish as we unveil
The love we now must hide

A time for us at last to see
A life worthwhile for you and me
And with our love through tears and thorns
We will endure as we pass surely
Through every storm
A time for us someday there'll be
A new world, a world of shining hope
For you and me

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 20:42 توسط میترا |

جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

بشیم روونه ، بریم از خونه ، شونه به شونه ، به یاد اون روزها

آی نازنین مریم

 

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

آی نازنین مریم

 

 

محمد نوری درگذشته ی 9 مرداد 1389

 

جان مریم ... نازنین مریم ... چشمانت را باز نکن دیگر... چرا که او چشمانش را بست... خوابید... که تو را در خواب ببیند.

خوابتان خوش... رویاتان شیرین، استاد... !

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 11:39 توسط میترا |

 

تابلو فریاد اثر ادوارد مونک

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

آی

باشما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

---- فریدون مشیری----

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 22:16 توسط میترا |

 

درخت می گوید:                آسمان سبز است.

سینه سرخ می گوید:         آسمان سرخ است.

آفتابگردان می گوید:            آسمان زرد است.

پروانه می گوید:                 آسمان هیچکدام از این رنگ ها نیست، بلکه رنگارنگ است.

اما چشم های تو به من می گوید:

                                       آسمان آبی است. و گاهی خاکستری ... و گاهی رنگ افق به خود می گیرد ... و گاهی رنگ همه چیز های خوب دنیا...

تو بگو! حرف کدامتان را باور کنم؟

(شل سیلوراستاین)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

معتقدان صورتی می گویند آسمان صورتی است!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 11:50 توسط میترا |

شاید این داستان را بار ها خوانده یا شنیده باشید... من که از خواندنش خسته نمی شوم. به یک بار خواندن که هیچ به بار ها خواندنش می ارزد.

باورش کنید واقعی است...

.............

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛  میلدرد آنور . قبلاً در دی‌موآن (Des Moines) در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی ‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند .  شاید اصرار او  بود  یا  که  شاید ندایی  در  درون من بود  که می‌گفت اشکالی ندارد  و  مشکلی    پیش  نخواهد  آمد .  تالار دبیرستان   پر  از والدین ، دوستان و منسوبین بود برنامه رابی  را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم  برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعه ی ی نهایی را بنوازم.  در این اندیشه  بودم  که  هر  خرابکاری که رابی بکنم   چون  آخرین  برنامه  است  کلّ  برنامه را خراب   نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء  نهایی آن را   جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در دو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

منبع: seemorgh

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 20:26 توسط میترا |

           موسیقی پاپ در درجه ی اول...

           موسیقی رپ و راک و از این جور چیزها در درجه ی دوم...

           موسیقی سنتی در درجه ی سوم...

           موسیقی کلاسیک طفلک در درجه ی چهارم...

                             ( قرار دارند.)

این چیزی بود که همه ی ما می دانستیم. گلچینی از نظرات شما عزیزان کردم:

دوستداران پاپ و رپ و راک و ... : موسیقی سنتی خسته کننده ست.

چرا باید موسیقی ای را گوش دهیم که نمی فهمیم معنای اشعارش را؟؟؟

موسیقی پاپ و ... را دوست دارم چون با آن حال می کنم. انتخاب ما جوان هاست. شاد است.

دوستداران موسیقی سنتی: موسیقی سنتی را دوست داریم چرا که به روح و روان آدمی آرامش می دهد. هدف از گوش دادن موسیقی برقراری آرامش در وجودمان است. پس موسیقی ای را گوش می دهیم که موجب شود احساس آرامش در ما پدید آید.

این نوع موسیقی ریشه در دین٬ فرهنگ٬ ادبیات، تاریخ، سنن٬ غم ها و رنج ها٬ شادی ها و سرور های باستانی ما دارد. موسیقی اصیل ایرانی...

به روح آدمی لطافتی خاص می بخشد.

دوستداران کلاسیک (خودم بودم و چند دوست دیگر): اگر نظر مرا بخواهید... یاد خاطراتم می افتم. خاطراتی که هیچ گاه واقعیت نداشته اند...

آرامش بخشند.

و اما نکته ی کنکوری: هر موسیقی جای خود دارد. ۱- از لحاظ جایگاه. ۲- از لحاظ معنی اشعارش.

آشکاراست که نمی شود در جشن تولد و مجلس عروسی، موسیقی سنتی و کلاسیک گذاشت و از دیگری نیز تقاضا کنیم که حالا پاشو یه قر بده کمرت خشک نشه... البته کسی  تا به حال چنین موردی را امتحان نکرده. اگر کسی برای این کار داوطلب است حتما" به ما خبر دهد... منتظر یاری سبزتان هستیم...

و یک تقاضا: هموطنان عزیز! حالا می روید کنار دریا و تو جنگل و دیگر فوق فوقش تخت جمشید٬ "ساسی مانکن" و "سوسن خانم" با صدای بلند گوش می کنید... دیگر چرا روی دیوار چین؟؟؟ واقعا" ارزش دارد بالای دیوار چین٬ به جای تماشای آن منظره ی زیبا و دیواری که هزاران سال هم بیشتر قدمت دارد٬ "اندی" گوش کنید؟ (خواهشمندیم جهت حفظ آبرو هم که شده... )

بله! آنجا بودیم که کلام موسیقی هم جایگاهی دارد. رپ موسیقی اعتراضی آفریقایی ها بوده به وضعیت بدشان در بردگی... . نه حرفهای عاشقانه به برده ای دیگر!

البته یادآوری کنم که من با هیچ کدام از انواع موسیقی در جایگاه واقعی خود مشکلی ندارم!

به قول یکی از استادان موسیقی چند سال پیشم که همیشه در آخرین لحظه می پرسید: سوالی نیست؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:35 توسط میترا |

- به پیشنهاد چند تا از دوستان از شادی می نویسم...

- علل گرایش شما به موسیقی مورد علاقه ی شما فراموش نشده...

- و این هم ۵ داستان از شل سیلور استاین...

وقتی هم سن تو بودم

عمویم گفت: چه جوری به مدرسه می روی؟

گفتم: با اتوبوس.

پوزخندی زد و گفت: من وقتی هم سن تو بودم٬ ۱۰ کیلومتر پیاده می رفتم.

عمویم گفت: چقدر بار را می توانی بلند کنی؟

گفتم: یک گونی برنج.

پوزخندی زد و گفت: من وقتی هم سن تو بودم٬ یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند می کردم.

عمویم گفت: تا حالا چند بار دعوا کردی؟

گفتم: دوبار و هر دوبار هم کتک خوردم.

پوزخندی زد و گفت: من وقتی هم سن تو بودم هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم.

عمویم گفت: چند سالته؟

گفتم: نه سال و نیم.

بادی به غبغب انداخت و گفت: من وقتی هم سن تو بودم٬ ۱۰ سالم بود.

چاشنی آسمان

یک تکه از آسمان٬ از میان شکاف سقف٬ یک راست افتاد توی سوپ من٬

شلپ!

راستش من اصلا" سوپ دوست ندارم٬ اما این یکی را تا قطره ی آخرش خوردم!

خوشمزه بود٬ خوشمزه. ( بفهمی نفهمی٬ یک کمی هم مزه ی گچ می داد.)

اما آنقدر خوشمزه٬ آنقدر لذیذ بود که می توانستم یک دریا از آن بخورم.

جالب است که یک تکه آسمان چه تفاوتی می تواند ایجاد کند!

عکس

عکس مرا امروز توی روزنامه ها انداختند. دیگر معروف شدم! مردم توی خیابان دیگر به من تنه نمی زنند٬ و صاحبخانه دیگر بساطم را توی خیابان نمی ریزد. حتی فروشنده ها به من اجازه می دهند خوراکی هایشان را مجانی بردارم....

دیگر معروف شدم و همه چیز به خیر و خوشی خواهد گذشت و من عاقبت به خیر شدم فقط یک مشکل کوچک وجود دارد. نمی دانم چرا؟ زیر عکس من نوشته:

"مقتول"!...

احتمالا" غلط چاپی است... از این اشتباهات پیش می آید. نباید سخت بگیرم. مهم این است... که من بالاخره عاقبت به خیر شدم... .

چطوری از تلفن استفاده کنیم؟

آیا تنهایی؟ خب برو سراغ تلفن.

حالا به چند تا شماره فکر کن. از یک تا نه...!

عالیه٬ حالا همه ی شماره ها رو یکی یکی بگیر٬ (داری به یکی زنگ می زنی)

حالا صبر کن که یکی گوشی رو برداره٬ بعد...

برقی گوشی را بگذار زمین!

بعد چند دقیقه بنشین ... یک لبخند بزن ...

و بعد دوباره از اول شروع کن!

سرزمین شادی

آیا هیچ وقت در سرزمین شادی بوده ای؟

جایی که همه همیشه خوشحال اند٬

جایی که همه درباره ی شاد ترین چیز ها شوخی می کنند و آواز می خوانند٬

جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست.

هیچ کس هیچ غمی ندارد٬ و تا بخواهی لبخند و خنده است.

من در سرزمین شادی بوده ام. اگر بدانی چقدر کسل کننده است!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 12:0 توسط میترا |

بعد از مدت ها آمده ام!  آمده ام با چند سوال که فکر می کنم اکثرا" هم مایلیم جوابش را بدانیم. فقط خواهشمندم عزیزان٬ جواب های شما بسیار اهمیت دارد و امیدوارم پاسخ هایتان قانع کننده و همراه با منطق شما باشد. 

متشکرم از همکاری شما. 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱- کدام سبک موسیقی را بیشتر دوست دارید؟

۲- دلایل شما برای انتخاب این سبک چیست؟

سوال دیگری از عزیزانی دارم که بیشتر مایلند به موسیقی رپ و مانند اینها. تقاضا دارم پاسختان به این سوال٬ اهانت به کسی نباشد.

۳- دلیل دوری شما و عدم علاقه به موسیقی سنتی چیست؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 10:42 توسط میترا |


آخرين مطالب
» م ا د ر ب ز ر گ
» عمو سبزی فروش
» a time for us
» نازنین مریم
» فریاد
» رنگ آسمان را بگو
» شبی از آن رابی
» علل گرایش شما به موسیقی مورد علاقه ی شما-2
» سرزمین شادی
» علل گرایش شما به موسیقی مورد علاقه ی شما- 1
Design By : Pars Skin